آمده ام فقط کمی نقاشی بکشم ...
بيا و در تنهايي من قدري بنشين .
پا روي پايت بينداز
دست روي دست
سر كمي بالا , قدري به چپ
كوچكي لبخند
بي هيچ لرزشي
حتي سخن مگو
آرام پلك بزن
من روبروي تو ساكت نشسته ام . تصوير مي كشم , تصوير روي تو
نه , نه كار من نيست , نمي توانم .
تو بيا و تصوير بكش . تو بيا و نقاشي كن چشم هايم را براي هميشه .
نقشي از خود با تمام رنگ هاي زندگي .
تا كه پلك باز كنم تو شوي منظره ي زيستنم , دنيايم ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 12:40  توسط لولو
|
يه شعر گفتم . اينم فقط به درخواست يه دوست كه گفت غمگين ننويس.
بازي رنگ
کاش می شد آسمانی شد , از آبي ها نوشت
كاش مي شد باز كرد اين قفل سبز سرنوشت
زندگي بوي تعفن مي دهد از هر چه زرد
كاش مي شد از تب سرخ اقاقي ها نوشت
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:19  توسط لولو
|
صفحه ي مقابلم سياه . ذهنم سياه . قلبم سياه
عمرم شب . سكوتم شب . روزم شب . روزگارم شب
و تنهايي اينجا بي اندازه بي رحم است و تنهايي اينجا بي اندازه تنهاست .
و من كه مي هراسم از اين تنهايي
و خورشيد اينجا طلوع نمي كند . اينجا روزها همه تاريك اند و شب ها همه تاريك .
رنگ ها تيره و تار
شعرها تيره و تار
عشق ها غرق سكوت
و هرآن چيز كه از آينه ي چشم دلت مي گذرد هست سياه
وصدايي كه پراست از غم تو
وشب هنگام كه دست سرد شب تارهاي بغض آلود سكوت را اينگونه مي نوازد
وصدايي كه پر است ازهق هق هق هق تلخ آسمان
در فراسوي نگاه در افق هاي عميق گوش مي سپاري به ناله اي اينگونه سوزناك
و آنهايي كه نه مخلوقات زمين اند آنها كه آسماني اند
وما آموخته ايم بي ثمر چنگ زدن چيست . و ما آموخته ايم ...
آموخته ايم كه بپذيريم هر آنچه را كه باجسارت در مقابلمان مي ايستد .
بپذيريم و تسليم باشيم .
سكوت كنيم و شب باشيم ...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:3  توسط لولو
|
چه دشوار شده است دم زدن !
در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است
و ...
" صدای هر گامی غم !
غم !"
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:50  توسط لولو
|
حرف هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هرکسی
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت .
(دکتر علی شریعتی)
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:48  توسط لولو
|
- «ديرگاهي که مرگش فرارسيد،
ذره ذره از پيکرش ستاره بساز!
آن گه طاق نيلگون آسمان را چراغاني خواهد کرد، تا جهان عاشق شب گردد
و هيچ انساني به ستايش خورشيد خودپرست ننشيند.»
ويليام شکسپير/ رومئو و ژوليت
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:46  توسط لولو
|
وقتی که هیچ نداری
وقتی که دست هایت
ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری ،
حتی بی هیچ حسرتی ،
دیگر چه بیم آن که تو را آفتاب و ماه ننوازند ؟
وقتی میعادی نباشد ، رفتن چرا ؟
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:43  توسط لولو
|
اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم
كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم .
اين زندگي من است.
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:38  توسط لولو
|
اما
چه رنجي است لذت ها را تنها بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن!
در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است ...
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:37  توسط لولو
|
کزکرده ام کنج ویرانه ام ...
پیش بیایی می بینی ام .از میان تاروپود دیوار . دیوارهای زندگی ...
زندگی عنکبوت هایی که هرصبح نورتاریک وجودم چشم های آسمانی شان را به تیرگی میل می دهد .
هرصبح با صدای گریه ... بیدار باش را در گوششان فریاد می کنم . بیچاره عنکبوت ها ...
صدای گوش خراش حنجره ی جرم گرفته ام .. به خدا توان تنیدن را هم از آن ها ربوده .
نمی دانم روزی چند بار شکایت مرا پیش خدا می برند و چند هزار مرتبه در دلشان
شاید هم زیر لب
...مرگ برتو ... مرگ بر تو
صدای مرا که نمی شنوی . کاش صدای این مخلوقات بی نوایت را بشنوی .
شام گاهان تا پلک روی هم میگذارند باز صدای ناله ی ...
باز زیر لب ...
بیچاره عنکبوت ها ...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:8  توسط لولو
|
اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين
آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم ...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:12  توسط لولو
|
چشم هايم را به آسماني که خدايت در آن است دوخته ام و
دستهاي خسته ام را سوي او دراز کرده ام و
از تو مي خواهم که بيايي و مرا از عطر نفسهايت لبريز کني
بيايي و مرا به سرزمين آب هاي نقره اي ، به سرزمين آرزوها ببري و
امشب باز به گذشته مينگرم آنجا که در اوج نا اميدي سر راهم قرار گرفتي و
با نگاهت قلب يخ بسته ام را گرما بخشيدي و
امشب چون گذشته تمام حرفهايم براي توست آه...
پس کي مي آيي ؟ چشمهاي خسته ام انتظار آمدنت را مي کشند ...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:8  توسط لولو
|
گويند غروب جايیست
که آسمان زمين را مي بوسد
من امشب براي تو غروب مي کنم . کجايي اي آسمان من ؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:3  توسط لولو
|